همهچیز را فراموش کن!!
خواستم همهی قاعدهها را به هم بریزم! حالا تنها و تاریکم! بدون اینکه قاعدهای در کار باشد...
پ.ن1: برای جوانی تباه شدهات در تهران...
پ.ن2: برای شبهای خون و استفراغ و جنون...
پ.ن3: برای همهی چیزهایی که رها کردم تا از دست بروند، تا نداشته باشم، تا از ترس داشتن رها شوم...
برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:46
من چیزهای زیادی را به دست آوردهام، چیزهای زیادی را از دست دادهام و امروز میتوانم مدعی باشم که زیستهام!
زیستنی که مرگ را درخور باشد! به مرگ بگو همین فردا بیاید و ببیند! من بیشتر از هر مردی در زمان سفر کردهام و امروز نه زندگی، نه مرگ و نه هیچ بازی دیگری نمیتواند چیزی را از من بگیرد...
پ.ن1: دنیا کوچکتر از این حرفهاست...
پ.ن2: آغوشم را به تو میدهم و نفسم را به کبوتران وحشی و دستهایم را به هزاران زنی که نامشان را فراموش کردهام...
برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:46
همهچیز از دست رفتنی است...
برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:46
برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:46
هنوز حقیقت همان است که بود!
خودت را به نفهمیدن بزن...
برچسب: نویسنده: اشکان محمدی تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:46